راهنمای خرید

بررسی کتاب «دوست باهوش من» اثر «النا فرانته»

کتاب «دوست باهوش من» اثر «النا فرانته»

رمان «دوست باهوش من» سرشار از صحنه‌ها و روایت‌هایی از قتل‌های خشن است؛ قتل‌هایی که اغلب حول محور عشق، پول و قدرت شکل می‌گیرند و به‌نوعی قانون نانوشته‌ی دنیای داستان را به نمایش می‌گذارند. همزمان با گسترش نفوذ مافیای «سیسیل» و گروه‌های تبهکار هم‌خانواده‌ی آن، مثل «کامورا»، در سراسر ایتالیا و سپس جهان در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، «فرانته» نشان می‌دهد که ارتقای جایگاه اجتماعی و اقتصادی در چنین فضایی دیگر یک روند طبیعی یا تدریجی نیست، بلکه به چیزی شبیه یک «معامله‌ی فاوستی» تبدیل شده است؛ معامله‌ای که در آن، فرد برای رسیدن به پیشرفت، ثروت و رفاه ناچار است چیزی اساسی را از خود، وجدان یا آزادی‌اش واگذار کند. در این جهان، امتیازات و امکانات عمدتاً در اختیار کسانی قرار می‌گیرد که حاضرند تاوانش را پرداخت کنند، به قواعد بی‌رحمانه‌ی این ساختارها تن بدهند و وفاداری خود را به شکل دائم و خالی از پرسش به سازمان‌های تبهکار و مردان قدرتمند اثبات کنند؛ و همین سازوکار، خشونت را در تار و پود زندگی روزمره می‌نشاند.

«لی‌لا» و «لنو» به تدریج، در طول رشد و بلوغ، درکی عمیق‌تر و آگاهانه‌تر از شرایط سیاسی و اجتماعیِ پیرامون خود پیدا می‌کنند و می‌آموزند که پشت ظاهر عادی محله و زندگی روزمره، شبکه‌ای از روابط تاریک، مافیایی و آسیب‌زا در جریان است. آن‌ها قدم‌به‌قدم با تأثیر مخرب این ساختارها بر زندگی مردم، بر محدود شدن انتخاب‌ها، و بر شکل‌گیری ترس، خاموشی و سکوت آشنا می‌شوند. در کنار این، نقش جریان‌های بزرگ‌تر تاریخی مانند «فاشیسم» و «نازیسم» در تاریخ معاصر ایتالیا نیز برایشان برجسته می‌شود؛ آن‌ها به تدریج می‌فهمند نظام‌های سیاسی، مذهبی و آکادمیک رسمی تا چه اندازه در برابر بی‌رحمی و خشونتِ سازمان‌یافته ناتوان، منفعل یا حتی هم‌دست بوده‌اند. به این ترتیب، رمان تنها به توصیف زندگی شخصی دو دختر بسنده نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در بستر تاریخ معاصر و نقد ساختارهایی قرار می‌دهد که ادعا می‌کنند محافظ اخلاق و نظم‌اند، اما در عمل از پس مهار خشونت و بی‌عدالتی برنمی‌آیند.

با آنکه اطلاعات زندگی‌نامه‌ای درباره خالق رمان «دوست باهوش من» با نام مستعار «النا فرانته» بسیار اندک است و او خود به‌طور آگاهانه هویت شخصی‌اش را از دید عموم پنهان نگه داشته، بسیاری از خوانندگان و منتقدان بر این باورند که مجموعه «رمان‌های ناپلی» حاوی رگه‌های پررنگِ خودزندگی‌نامه‌ای است. این گمان تنها از روی حدس نیست؛ یکی از نشانه‌های مهم، انتخاب نام «النا» برای شخصیت پروتاگونیست و راوی داستان است؛ نامی که نویسنده به‌عنوان نام مستعار خود نیز برگزیده است. این هم‌نامی باعث شده بسیاری تصور کنند فرانته بخشی از تجربه‌ها، دغدغه‌ها، روابط و کشمکش‌های درونی خودش را در قالب روایت «النا» بازتاب داده است؛ گویی بین نویسنده، راوی و شخصیت اصلی، مسیری پنهان اما معنادار در جریان است که مرز میان واقعیت و داستان را کمی لرزان و سیال می‌کند.

برای من، بیش از شصت سال، او همیشه «لی‌لا» بوده است. اگر یک بار و ناگهانی او را «لینا» یا «رافائلا» صدا می‌کردم، فکر می‌کردم دوستی‌مان تمام شده است. حداقل سه دهه از زمانی که به من گفت می‌خواهد بدون هیچ ردی گم و گور شود، می‌گذرد و من تنها کسی هستم که می‌دانم منظورش چیست. او هرگز به پرواز، تغییر هویت یا رویای زندگی در هر جای دیگری فکر هم نمی‌کرد و با این تصور که «رینو» با جسدش چه می‌کند و مجبور می‌شود تمام جزئیات تدفین را انجام دهد، از خودکشی هم منصرف می‌شد. هدف «لی‌لا» چیز متفاوتی بود: او می‌خواست ناپدید شود. می‌خواست هر سلول بدنش گم و گور شود و هیچ چیزی از او پیدا نشود.

دوستی

رمان «دوست باهوش من» به ظاهر حول موضوعات گوناگونی می‌چرخد: جامعه، فقر، خشونت، مردسالاری، تحصیلات، طبقه اجتماعی و سیاست؛ اما در مرکز این جهان پرتلاطم، یک محور اساسی و احساسی قرار دارد: دوستی عمیق، پیچیده و چندلایه میان «النا گرکو» (یا «لِنو») و «رافائلا چِرولو» (یا «لی‌لا»). این دو دختر از کودکی در کنار هم بزرگ می‌شوند و در همان سال‌های نخست، به شکلی اجتناب‌ناپذیر و گاه ناخودآگاه، بر زندگی، انتخاب‌ها و نگاه یکدیگر به جهان تأثیر می‌گذارند. هرچه از کودکی به سوی نوجوانی و جوانی حرکت می‌کنند، تصمیم‌هایشان—even آن‌هایی که ظاهراً ناگهانی، عجیب یا تکانه‌ای به نظر می‌رسند—عمیقاً با این نیاز درونی گره می‌خورد که توجه دیگری را جلب کنند، بر او اثر بگذارند، از او عقب نمانند یا شاید از او پیشی بگیرند. همین تلاشِ دائمی برای تأیید گرفتن، رقابت، تقلید و فاصله گرفتن، رابطه آن‌ها را به پیوندی سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده تبدیل می‌کند.

فرانته از خلال نمایش لحظات روشن و تاریک این دوستی در طول سال‌ها—از بازی‌های کودکانه تا رقابت‌های تحصیلی، از حسادت‌ها و دلخوری‌های پنهان تا همدلی و حمایت‌های بی‌چون‌وچرا—نشان می‌دهد که چگونه پیوند میان دو دختر می‌تواند به نیرویی قدرتمند تبدیل شود که مسیر زندگی را جهت می‌دهد. او با نشان دادن اینکه نظرات، ترس‌ها، آرزوها و تصمیم‌های کلیدیِ «لی‌لا» و «لنو» تا چه اندازه به حضور و قضاوت همدیگر وابسته است، عملاً استدلال می‌کند دوستی، به‌ویژه دوستی میان دو زن، می‌تواند نوعی قدرت شکل‌دهنده و هدایت‌کننده باشد؛ قدرتی که شاید خودِ دوستان به‌ندرت آن را به زبان بیاورند یا دربارۀ آن صریح صحبت کنند، اما در سکوت و زیر پوست رابطه، دائماً در کار است.

«لی‌لا» و «لنو» حتی در کودکی نیز کم‌وبیش از استثنایی بودن پیوند خود آگاه‌اند. آن‌ها حس می‌کنند رابطه‌شان چیزی فراتر از همراهی معمول هم‌محله‌ای‌هاست؛ نوعی نزدیکی ریشه‌دار که با وجود همه‌ی فراز و نشیب‌ها، به آن‌ها احساس امنیت، ثبات و معنا می‌دهد. فرانته با دنبال کردن این دوستی در طول چندین سال و نشان دادن تغییر شکل آن در دوره‌های مختلف زندگی، تصویری پویا و زنده از رابطه‌ای ارائه می‌دهد که هم می‌تواند الهام‌بخش، حمایتی و سازنده باشد و هم در برهه‌هایی فشارآور، آزاردهنده و محدودکننده. این پیوند عاطفی، مانند هر رابطه‌ی عمیق دیگر، از مرحله‌ی تقلید کورکورانه به رقابت، از رقابت به تحسین، و از تحسین به نوعی هم‌زیستی عجیب میان عشق، رنج و فاصله عبور می‌کند.

از خلال همین درهم‌تنیدگی زندگی و سرنوشت دو پروتاگونیست است که فرانته بر یک نکته مهم انگشت می‌گذارد: دوستی—خصوصاً پیوند میان دو زن در فضایی سرشار از تبعیض جنسیتی و خشونت—می‌تواند به نیرویی تبدیل شود که مسیر حرفه‌ای، عاطفی و فکری فرد را تعیین کند. این نیرو گاهی مانند پشتوانه‌ای محکم عمل می‌کند و گاهی مانند آینه‌ای بی‌رحم که فرد را وادار به بازنگریِ دوباره در خودش می‌کند. فرانته نشان می‌دهد که این نوع دوستی، با تمام فشارها و فرصت‌ها، نه‌تنها زندگی شخصیت‌ها را شکل می‌دهد، بلکه به ابزاری برای مقاومت، تعریف هویت و یافتن صدا در جهانی می‌شود که سعی دارد آن‌ها را به حاشیه براند.

روزها گذشت، ایمیل‌ام را چک کردم، صندوق پست را هم نگاه کردم، اما هیچ خبری نبود. معمولاً برایش نامه می‌نوشتم و او تقریباً هیچ وقت پاسخ نمی‌داد؛ عادتش بود. تلفن را ترجیح می‌داد یا وقتی به «ناپل» می‌رفتم تا صبح با هم حرف می‌زدیم. دراور را باز کردم، داخل جعبه‌های فلزی را که توی آن‌ها همه جور وسایل نگه می‌داشتم، به دقت گشتم. چیز زیادی توی آن‌ها نبود. خیلی چیزها را دور ریخته بودم، به‌ویژه هر چیز مرتبط با «لی‌لا» و خودش هم می‌دانست. متوجه شدم که هیچ چیزی از او ندارم، حتی یک عکس، یادداشت یا یادگاری کوچک. شگفت‌زده شدم. امکان دارد که در تمام آن سال‌ها هیچ چیز از خودش پیش من نگذاشته باشد، یا بدتر، من نمی‌خواستم که چیزی از او در خانه داشته باشم؟ دومی درست است. — از کتاب «دوست باهوش من» اثر «النا فرانته»

خشونت

دنیای رمان «دوست باهوش من» در محله‌های فقیرنشین حاشیه‌ی «ناپل» در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ شکل می‌گیرد؛ فضایی که خشونت در آن نه استثنا، بلکه بخشی از بافت عادی زندگی است. مردان این محله، به نام حفظ آبرو، تسویه‌حساب‌های مالی، دعواهای شخصی و دفاع از نام خانواده، مرتباً به خشونت فیزیکی متوسل می‌شوند. کتک زدن، تهدید، اسلحه کشیدن و حتی قتل، اموری هستند که در حاشیه‌ی قانون رسمی، اما در چارچوب «قانون نانوشته‌ی محله» جریان دارند. فرانته با دقت نشان می‌دهد که چگونه این اتمسفر خشن و مستمر، فقط به روابط میان مردان محدود نمی‌ماند، بلکه کم‌کم به درون زندگی زنان نیز نفوذ می‌کند و بر شکل رابطه‌ی آن‌ها با یکدیگر و با خودشان اثر می‌گذارد.

در نهایت، رمان به این پرسش می‌رسد که در جامعه‌ای که خشونت در آن به صورت غالب توسط مردان به کار گرفته می‌شود، زنان چگونه با این واقعیت کنار می‌آیند و چه نسبتی با آن برقرار می‌کنند. فرانته نشان می‌دهد که زنان، حتی اگر در ابتدا قربانی یا شاهد خشونت باشند، به مرور بخشی از همین منطق را درونی می‌کنند و گاهی همان بی‌رحمی فیزیکی و عاطفی را که سال‌ها تحمل کرده‌اند، در روابط خود بازتولید می‌کنند؛ چه در برخورد با فرزندان، چه در روابط زناشویی، و چه در تعامل با دیگر زنان. خشونت برای آن‌ها—آن هم در ساختاری که ابزارهای دیگر قدرت را از ایشان گرفته—به ابزاری ناخوشایند اما در عین حال مؤثر برای حفظ جایگاه، دفاع از خود، و واداشتن دیگران به شنیدن و جدی گرفتنشان تبدیل می‌شود.

فضای خشونت‌بار حاکم بر محله در رمان «دوست باهوش من»، به تدریج به نوعی «وضعیت عادی» تبدیل شده است؛ وضعیتی که نحوه‌ی صحبت کردن مردم با هم، شیوه‌ی واکنش آن‌ها به بحران‌ها، نوع تربیت فرزندان، سبک مدیریت کسب‌وکارهای محلی و حتی تصورشان از آینده را شکل می‌دهد. وقتی در یک جامعه، خشونت زبان اصلی حل اختلاف‌ها و اعمال قدرت است، امکان برنامه‌ریزی بلندمدت، اعتماد، احساس امنیت و امید نیز مخدوش می‌شود. فرانته با ریزبینی نشان می‌دهد که ساکنان این محله چگونه آموخته‌اند در چنین محیطی زنده بمانند، اما بهای این بقا، عادی شدن ضربه‌ها و زخم‌هایی است که شاید هرگز به‌طور کامل التیام پیدا نکنند.

از طریق مقایسه‌ی خشونت مردان—که اغلب حول محور «آبرو» و «انتقام» شکل می‌گیرد—با خشونت زنان—که هم بُعد فیزیکی دارد و هم عاطفی—فرانته این ایده را مطرح می‌کند که خشونت، بیشتر یک واکنش آموخته‌شده است تا یک خصوصیت ذاتی. او خشونت را شبیه بیماری واگیرداری به تصویر می‌کشد که از فردی به فرد دیگر و از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود و تا وقتی ساختارهای نابرابر و مردسالار برقرارند، این چرخه مدام تکرار می‌شود. خشونتی که بخش مهمی از تنش و نیروی محرکه رمان را می‌سازد، ریشه در مردسالاری، تبعیض جنسیتی و فقر ساختاری دارد؛ با این حال، نشان داده می‌شود که زنان نیز—در تلاشی ناگزیر برای دیده شدن، دفاع از خود و کسب احترام—همان الگوهای خشونت‌آمیز را جذب و بازتولید می‌کنند. این تکرار، یکی از تلخ‌ترین و در عین حال واقع‌بینانه‌ترین ابعاد دنیای فرانته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *